persianweblog persianblog
ع ش ق مرا دریاب و در خود حل کن

 

قاصدک در این برف

به خیالم تو یکی دانه ی برفی از دور

لیک چو نزدیک شدی دانستم

              که تو پیکی پر از شوق عبور

قاصد خوش خبر از راهی دور

قاصدک حرف بزن

               بال نزن

چه خبر آوردی

چه پیامی با توست؟

من پرم از انتظار، از تشویش

قاصدک حرف بزن

                 بال نزن

                        دور نشو...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

آفتاب گردان

آفتاب ناب را از آفتاب گردان گرفتند و او را در محفظه ای پر ازچراغ های فلورسنت آفتابی و مهتابی محفوظ کردند بعد پرسيدند چرا سرش پايين افتاده و رو به نور نمی چرخد؟

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٥ آذر ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

پازل

قطعه ای از هزاران قطعه ی پازل را جا زد و با خوشحالی فریاد زد: خوشحالم.

به دنبال قطعه کناری جستجو را از سر گرفت . خوشحالی اش به دوردست ها رفته بود.

آیا قطعه گمشده ی پازل زندگی را یافته بود یا قطعه ای را به اشتباه در جایی به اشتباه به زور فشار می داد؟

باز هم قطعه ی دیگری را پیدا کرد و فریاد کشید خوشحالم!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

بی تفاوتی

تیک تاک تیک تاک

ساعت دیواری یک ساعتی عقب افتاده.زن که ساعت مچی نمی بندد از زمان عقب

مانده و مرد که ساعت مچی نمی بندد از ساعت کوچک رومیزی استفاده می کند.

زن با آرامش در زمان دنیای ذهن خویش است. مرد بی تفاوت در زمان عادت همگان

زندگی می کند. دوست زن زمان عقب مانده را می بیند و یادآور می شود. مرد می گوید:

 من از ساعت رومیزی استفاده می کنم و با بی تفاوتی عبور می کند.

تیک تاک تیک تیک

زن ساعت دیواری و رو میزی را هماهنگ می کند اما باز در زمان دنیای ذهن خویش است.

 بی تفاوت به بی تفاوتی های مرد.

تیک تاک تیک تاک...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

تولد عشق

مرد تنها بود دلش زندگی رنگارنگ می خواست.

اما تنهایی دنیایش را خاکستری کرده بود.

دخترکی با دنیای صورتی همسایه ی تنهایی های مرد شد.

خاکستری تنهایی های مرد .سایه روشن صورتی گرفت.

وصورتی روشن درون دخترک از سایه ی حضور مرد سرخ تپید.

تولدی سرخ رخ داده بود. تولدی که دنیایشان را رنگین کمان کرد.

عشق متولد شده بود...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

کتاب و عشق

کتاب می خواند و کتاب می خواند.

تنهایی هایش را پر می کرد. اورا از دنیای اطراف بیرون می کشید و به دنیاهای جدیدی می برد.

چیزهای زیادی یادش می داد. لای صفحات کتاب ها خودش را و زندگی را پیدا می کرد.

عشق را می شناخت و آرا مش می یافت و هر روز کتاب جدیدی می خواند.

وقتی عاشق شد: کتاب هایش را در جعبه ای چید و به پستو فرستاد.

حالا یاد اوتنهایی هایش را پر می کرد واورا از دنیای اطراف بیرون می کشید و به دنیاهای جدیدی می برد.

با هم چیزهای زیادی یاد می گرفتند و هر روز خودش و دنیا را عمیق تر پیدا می کرد.

با او آرامش داشت و هر روز از عشقش کتاب جدیدی می نوشت.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

بربادرفته

هم همه شادی آنها که او را مجبور کرده بودند در سرش می پیچید.

مرد در را برایش باز کرد تا پیاده شود.

پیاده شد. مقابلش ایستاد و سرش را بالا کرد.

تور سرش در باد می رفت و جوانی اش بود که داشت بر باد مرفت...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

قاصدک

تاش های مستقیم آبی بر تن بوم

مخلوط با تاش های مستقیم سبز.

حالا چند تا تاش نرم و مورب مثل باد توی تن دشت...

قلم ریز رو بر می دارم خطوط سفید خالص از کنار هم رد می شن و قاصدک خیال من به دشت خیال من

 پرواز می کنه تا تموم حرف هایی رو که لابه لای خطوط ریز قلم به گوشش خوندم برات بیاره.

حالا قلموتو بردار!

تاش های مستقیم آبی بر تن بوم

مخلوط با تاش های مستقیم سبز.

حالا چند تا تاش نرم و مورب مثل باد توی تن دشت نقاشی هات.

چند لحظه صبر کن قاصدکم خودش می یاد!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

تبادل تردید

با آ رامش سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و نفس عمیقی کشید:

- هنوز هم دوستم داری؟

سر بلند کرد و محکم گفت:

-هنوز هم و تا همیشه!

- دوستت دارم.

لبخند مخشوشی زد و با چشمهای بسته آرام گفت:

- من هم و تا همیشه!

- ساکتی و دور اتفاقی افتاده؟

چشم هایش را که ترس در آ ن موج می زد گشود و گفت:

-چرا باید دیگه دوستت نداشته باشم تو بگو اتفاقی افتاده؟ می ترسم...

- از چی می ترسی؟

- از اینکه همه چیز تمام شود و یک خواب بوده باشه...

با تردید ادامه داد: راستی هنوز هم دوستم داری؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

کوری

روزی که من را نمی دیدی خودم را به همه درها و دیوارها کوبیدم

 و با همه صداهایی که بلد بودم آواز خواندم تا مرا ببینی.

 امروز من عصای سفیدی به دست دارم!

هر کسی هستی از جلوی راه من برو کنار.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

سقوط

کوه بلندی بود برای کوهنورد تازه کار اما به جادویی فتحش کرد!

باد غرور چنان در خود پیچیدش که هم ایستادن بر قله را فراموش کرد و هم آداب بازگشت!!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

دوری

نمی دونم این نزدیکیه که آدمها رو از هم دور می کنه یا دوریه که اون ها رو به هم نزدیک می کنه؟

اما حالا که ازم دوری حس می کنم خیلی نزدیکیم! و یک ساعت پیش که ازت دور بودم حس می کردم

خیلی خیلی دورم!!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

دو روی سکه

من به جرمی محکومم که فکر می کردم بالاترین ارزش بشری است!

امروز به جرم بزرگترین خطای بشری به دارم می کشند و من هنوز نفهمیده ام

 عشق قله است یا دره!؟

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن

 

من به دنيای جديدی آمدم

سلام

تولدم مبارک

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤ - یاسمن